محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2154
تاريخ الطبرى ( فارسي )
فراهم آورد و سوى قصر اقامتگاه يزدگرد رفت . اين خبر به براز رسيد و از مقابله سنگان احتراز كرد كه جمع او بسيار بود . يزدگرد نيز از جمع سنگان بيمناك شد و ناشناس از قصر برون شد و پياده سر خويش گرفت كه جان بدر برد و نزديك دو فرسخ برفت تا به آسيابى رسيد و به خانه آسيا ( ؟ ) در آمد و خسته و وامانده آنجا بنشست و صاحب آسيا كه وضع و مو و زيور والاى او را بديد فرشى بگسترد كه بنشست و غذايى بياورد كه بخورد و يك روز و شب آنجا ببود . صاحب آسيا از او خواست كه چيزى به دو دهد كه كمربند جواهر نشان خود را به دو بخشيد اما آسيابان از پذيرفتن آن دريغ كرد و گفت : « بجاى اين كمربند چهار درم مرا بس است كه با آن غذا خورم و بنوشم . » يزدگرد گفت نقره همراه ندارد ، صاحب آسيا چربزبانى كرد تا بخفت و تبرى بر گرفت و كله اش را بكوفت و او را بكشت و سرش را ببريد و جامه و كمربندش را بگرفت و جثه اش را در رودى انداخت كه آسيا از آب آن مىگشت ، شكم او را بدريد و چند شاخه از درختان اطراف رود را در آن فرود كرد تا پيكر همانجا كه در آب انداخته بود بماند و پايينتر نرود كه شناخته شود و به طلب قاتل وى و ساز و برگش برآيند و خود او فرار كرد . خبر قتل يزدگرد به يكى از مردم اهواز رسيد كه مطران مرو بود و ايليا نام داشت و او نصاراى اطراف خود را فراهم آورد و گفت : « شاه پارسيان كشته شده ، او پسر شهريار پسر خسرو بود ، شهريار پسر شيرين ديندار بود كه حقشناس او بودهايد و نيكوكاريهاى گونه گون وى را با همكيشانش ديدهايد . اين شاه به نصرانيت حق دارد بعلاوه نصارى در ايام شاهى جدش خسرو حرمت يافتند ، از جمله اسلافش شاهان نكو كار بودند تا آنجا كه بعضىشان براى نصارى كليساها ساختند و كار دينشان را به كمال بردند ، جاى آن دارد كه براى قتل اين شاه به سبب بزرگوارى او و باندازهء نيكىهايى كه اسلافش و مادر بزرگش شيرين بانصارى كردهاند غمگين